تبليغاتX
 

 

تو به من تابيدي ، همچو خورشيدي گرم

و چه روشن کردي ، شب بي روزنه ي تارم را

دل من غمگين بود ، از غم تنهايي

و تو چون عياري ،

دل بي تابم را ، از کفم دزديدي

تو همه پنجره ها را به رخم وا کردي

چشم یاری به رخ غم کردی

تو شدی تکیه گه و اهرم من

تا که دروازه ی زندان مرا خم کردی

که رهایم سازی

و تو بی زمزمه ی منت عشق

در گلستان خیال و اوهام

باغ بي ريشه ي احساس مرا

ارغواني کردي

بس محبت کردی ،

که غرور خود را ، از تمناي وجود گنگم

پيش  من بشکستي

و من ایمان دارم

اینکه احساس تو را درک کنم

و نه تا مرگ رسد ، عشق زیبای تو را ترک کنم ...

رند تبریزی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 1:33  توسط رند تبریزی  |