تو به من تابيدي ، همچو خورشيدي گرم
و چه روشن کردي ، شب بي روزنه ي تارم را
دل من غمگين بود ، از غم تنهايي
و تو چون عياري ،
دل بي تابم را ، از کفم دزديدي
تو همه پنجره ها را به رخم وا کردي
چشم یاری به رخ غم کردی
تو شدی تکیه گه و اهرم من
تا که دروازه ی زندان مرا خم کردی
که رهایم سازی
و تو بی زمزمه ی منت عشق
در گلستان خیال و اوهام
باغ بي ريشه ي احساس مرا
ارغواني کردي
بس محبت کردی ،
که غرور خود را ، از تمناي وجود گنگم
پيش من بشکستي
و من ایمان دارم
اینکه احساس تو را درک کنم
و نه تا مرگ رسد ، عشق زیبای تو را ترک کنم ...
رند تبریزی