تبليغاتX
 

 

اهل هیچستانم

روزگارم خوش نیست

من همیشه هر صبح

منت باد سحر می جویم

عاشقی پیشه ی من

و طلب توشه ی راهی است که می پیمایم

من خدا را دیدم

اندرون سبد دخترکی ژولیده

که به هنگام بهار

غنچه ی عاطفه را می بوسید

من وفا را دیدم

در نگاه زن بی ادراکی

که تبسم بر لب

به رخ آینه ها می نگریست

اهل هیچستانم

روزگارم خوش نیست

من در این شهر پی واژه ی گنگی هستم

که همه می گویند

نام او احساس است

شعر من در قرق فریادیست

که به مانند شکفتن در باغ

هیچکس آگه نیست

من به پیوند شقایق هر شب

چشم خود می بندم

و به ادراک معمایی پوچ

گاه چندین ساعت

آب را می کوبم

و همیشه هر جا

افقی را که به چشمم جاریست

همچو خونی که به رگهایم هست

می توانم فهمید ،

من گذار و جهش ثانیه ها را که به من می خندند ...

می بینم و به آن خوشبینم ،

که زمان می گذرد

خواه شادی باشد

خواه ماتم باشد

من به این عشق که خیلی گنگ است

می نگرم ، می خندم

و به احساس بلند هجرت

از بهشتی که مرا خاک افکند

می گریم ...

من به آغاز غزل می گریم که چه سخت آغازیست ...

رند تبریزی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 1:39  توسط رند تبریزی  |