تبليغاتX
 

 

خاطره های لعنتی

در اوج اندوه و سیاهی شب

لحظات خوب با تو بودن را

در گوش من فریاد می زنند

ارغوان ،

این جام زهرگین شده از دست روزگار

چون ساقه های علفهای هرز

کام مرا تلخ می کند

اشتیاق فرار از کلاسهای درس

عبور از چراغهای قرمز

میانبورهای تقلبی

و راه پله های تمام نا شدنی ،

اینها همه یاد تو را جاودانه می کنند

من ، خسته تر از هر زمان دیگری

بر لب ایوان نشسته ام

و انعکاس نور با دیوارهای مرمری

روشنایی مهتاب را به صورتم می پاشد

قدیسه های مرگ در مقابل چشمانم می رقصند ،

و دود سیگارهای پی در پی

اندیشه های پوچ مرا می بلعد ،

سکوت مرموزم را کنار می زنم

و افکار تهوع آورم را

به روی کاغذهای زلال استفراغ می کنم

و همواره در زمین ،

مورچه هایی را می بینم

که به تنهایی من می گریند ...

رند تبریزی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 1:42  توسط رند تبریزی  |