هر شب میان فاصله ها پیر می شوم
دور از منی و من ز تو دلگیر می شوم
چون نغمه های باکره و آیه های عشق
در پای غزل های تو تفسیر می شوم
تا عطر و بوی یاد تو می گیرد این دلم
در جستجوی کوی تو تکثیر می شوم
چون لاله های سر زده اندر کویر خشک
با اشک غزلهای خودم سیر می شوم
بانوی شعر و غزل خوان تویی و من
چون واژه های گم شده تحقیر می شوم
از بس میان خاطره هایم غنوده ام
تنها به یمن آینه تصویر می شوم
وز بی کران لطف تو ای آفتاب عشق
همچون طلا به همت اکسیر می شوم
آری تو رفته ای پی اغیار و من هنوز
دارم به یاد عشق تو تکفیر می شوم
فریاد بی صدای من آهنگ ساز توست
کولی بخوان ترانه که شبگیر می شوم
ر.ت.ارغوان
بــاز در ایــن مـرثــیه ی زنــدگـی
خـــسته ام از ناحـیه ی زنــدگی
من مـََلکم ، مُـلک بـهشتم دهید
شــاکـی ام از بــادیـه ی زنـدگی
مست و گریزان ز کـنارم گذشـت
عــقربــــه ی ثـــانــیه ی زنـدگی
کـُـشت مــرا مـُـفـتعلن مــُفـتعل
وای از ایـــن قــافــیه ی زنــدگی
ر.ت.ارغوان
گـلعـذاری بـاغـبان را بــاز هـم از یـاد برد
صـبر کـنعانش نـماند و پـیرهن را بـاد برد
در مـرام عـاشقان ایـن رسم عیاری نبود
تـیغ ابـرو بـر کـشید و از مـیان پـولاد بـرد
نـوبهار زنـدگی چون در گل و گلشن فتاد
گلسِتان را در خزان درد دل شمشاد برد
دلـبر مـا چون بجز خود آیت عشقی ندید
در دل مـا غم نهاد و بـا خودش میعاد برد
در وفایش تـازیانه خوردم و این نو عروس
حـجله را از دم رهـا کرد و ز دل داماد برد
تا نی ستان وجودم را به لبخندی فروخت
آتـش هجرش مـرا از بیخ و بـن بـنیاد بـرد
در هوای کوهکن اندیشه شیرین چو رفت
خسروان را باد غیرت تیشه ی فرهاد برد
جملگی تــبریـزیان بـر بخت من نالیده اند
ارغــوان را رنـد پرورد و ثـمر شهزاد بـرد
ر.ت.ارغوان
مــرا تـباه مي كــند ، صــفاي چـشمهاي تــو
ز تــاب مي بـــرد دلـم ، اداي چشــمهاي تـو
بسـاط كـيميا گــران ، هـمه كـساد مي شود
كـه بــرده از طلا رمـق ، جـلاي چشمهاي تـو
نـگاه مـهربان تـو ، به كــوي ما از آن گـذاشت
كه شاعـري حزين شوم ، براي چشمهاي تو
غزل غزل سـروده ام ، ز زلـف چون قصيده ات
تـمـام ايـن تــرانـه ام ، فـداي چـشمهاي تـــو
مـرا ز پيـش خــود نــران ، اگــرچــه لا ابــالـيم
كـه پادشاه عالم است ، گداي چـشمهاي تو
بـه گـونه هاي نيلي ام ، نظاره كن ولي بـدان
كـه سرخ تر از اين كند ، قـفاي چشـمهاي تـو
شكايتي نمي كنـم ، ز زخـم تــو بــر ايـن دلم
كــه چـون نـدارد انـتقام ، بـلاي چــشمهاي تو
جهان به كام من نشست ، به گـردش نگاه تو
كه خود تمام عالم است ، رضاي چشمهاي تو
بـهانه كـي كـند دلـم ، از ايـن زمـانـه ي خـراب
كـه دل براي تو سرشت ، خداي چشمهاي تو
ر.ت.ارغوان
دیریست ؛
در منجلاب بی کسی
دیوارهای خستگی ام را شمرده ام
و به یاد آخرین بوسه
و آخرین گناه
چشمهایم را بسته ام
هر صبح ،
از پیچک نیلوفران بالا رفته ام
و هر پائیز
زیباترین ثانیه ها را سروده ام
و سالها در جستجویت
تمام نرگس های دشت را
به عطر ملموس آخرین نفسهایت ،
بوییده ام ؛
با بود و نبودت زاویه ساخته ام
و به انتظار آمدنت ،
در امتداد کویر گون با فلک در آمیخته ام
و اینک تنها در این سکوت
به یمن ظهور تو
خورشید را به استعاره ی فانوسی
شورانده ام ...
ر.ت.ارغوان
با همه ی شعر و غزل خوانی ام
گنگ ترین واژه ی عرفانی ام
گوی مرا طاقت صبری نماند
کز طلب عشق تو چوگانی ام
در دل من تیره گی داغهاست
گرچه پر از هاله ی نورانی ام
فخر من این است که در عید تو
پیش قدم های تو قربانی ام
تو غزل معرفت و حکمتی
من خط نشناخته ، سریانی ام
شاعرم و فال به نامت زدم
ترسم از آن است بسوزانی ام
باغ تو را در همه جا آبیار
نیست به جز دیده ی بارانی ام
ناب ترین شعر همی دانمت
سخت ترین قافیه می دانی ام
عقل ز دستم شده و سایه وار
در شُرف بی سر و سامانی ام
پیش بیا طالع من را بخوان
تا که بدانی چه پریشانی ام
مفتعلن ، مفتعلن ، فاعلات
حرف دل و مطلب پایانی ام
رندم و با این همه سر در گمی
کشت تو را روضه ی طولانی ام
ر.ت.ارغوان
در مستی نگاه گلهای ارغوان
در پای درختان سر به زیر و سبز
در غار وحشت اندیشه های پوچ
در خواب مردم دربند زندگی
در اهتزار پرچم طاغوتیان جهل
در انزوای بودن و در اوج بی کسی
در عشق و نفرت ،
در وصل و در زوال
در لذت چیدن سیبی که زخم زندگی است
در شعله های اشتیاق
در چاه صبر
در ناله های پریشان
در ریاضتهای تلخ
در قیل و قال کلاغان ، های و هوی جغد
در بستر درماندگی و عجز
در تار و پود الحذر
هر روز
هر شب ،
هر جا که عشق نیست
هر جا که آدمی از خویش رسته است
هر جا که نبودن به ز بودن
هر جا که زهر هلاهل حلال گشته است
آنجا منم ،
بیرون نشسته از این گود زندگی
در انتظار مرگ ،
در انتظار رهایی ز ننگ بی کسی ...
ر.ت.ارغــــوان